خدای گم شده

#782
ناشناس
غیرفعال


به دنبال خدا بودم .
نشانه های از او می دادن . برو به انجا . اما همیشه دیر میرسیدم و خدارفته بود. انان که درس دین و اخلاق می دادن خود بیگانه با خدا بودند.
یکی از انان به من گفت خدا از رگ گردنت هم نزدیک تر است. گفتم پس در من است؟ او نیز غیب شد و رفت .
توهم و حقیقت ذهنم را در بر گرفته بود
خدا تو کجا هستی ؟
سرگردانی به من گفت در کوه *** به دنبالش بگرد انجا حتما اورا می بینی.
به کوه *** رفتم سالها انتظارش را کشیدم.
خسته و نا توام و در مانده تکیه بر سخره ای زده بودم. نور خورشید صورتم راسوزانده بود. ناگه سایه ای جلوی تابش را از من گرفت. اشک در چشمانم حلقهزد. اولین چیزی که به ذهنم رسید تنها یک کلمه بود
خدا
به سرعت زانو زدم دستی بر لباس پاره و کهنه ی خودم کشیدم موها و ریش بلندم را با انگشتانم شانه می کردم.
همین طور گریه می کردم.
زیر لب زمزمه می کردم خدایا شکرت خدایا شکرت
احتمال دادم که زبان مرا بلد باشد. چون مدبران فرموده بودند: از حرف دلت اگاه هستند.
دستانش را بر بازوانم گذاشت و بلندم کرد.
می لرزیدم از شدت گریه نمی توانستم خدا را ببینم.
به سختی روی پای خود ایستادم که از شدت خوشحالی از حال رفتم.
زمانی که بیدار شدم کسی در برم نبود
نگران ازینکه نکند خدا رفته باشد
فریاد می زدم خدااااا