تفاوت مکاشفه رحماني و شيطاني

#4438
orkideh
مشارکت کننده

در ابتدادر مورد کارهاي خارق العاده باید گفت مکاشفه با کرامت تفاوت دارد. مکاشفه (همان خلسه است) حالتي است که در بيداري يا بين خواب و بيداري اتفاق مي افتد. در اين حالت انسان مي تواند چيزهايي را که ديگران نمي بينند مشاهده کند. اما منظور از کرامت اين است که انسان به اذن الهي بتواند کارهاي خارق العاده انجام دهد مثلاً در عالم طبيعت يا در ديگر انسانها تصرف کند. پس در کرامت، انجام کار خارق العاده بايد مستند به اذن الهي باشد در غير اين صورت به آن کار خارق العاده کرامت گفته نمي شود.
مراتب بالاي کرامت که به وسيله پيامبران و ائمه براي اثبات نبوت و امامت انجام مي پذيرد معجزه نام دارد. نتيجه اين که آنچه از جانب بندگان صالح خداوند بدون ادعاي خاصي به صورت کارهاي غير عادي جريان پيدا مي کند کرامت است نه معجزه.
اولين پرسش که در اين بحث خود را مي نماياند اين است که آيا مکاشفه و کرامت اتفاق مي افتد؟ و آيا وجود آن واقعيت دارد؟ پرسش دوم اين است که اگر مکاشفه و کرامت حقيقت دارد پيام آن در مورد انجام دهنده چيست؟
جواب پرسش اول اين است که به گواهي بزرگان معرفت، اين حالات واقعيت دارد و به کرات اتفاق افتاده است. اما در جواب پرسش دوم، مطلبي بسيار اساسي و راه گشا ذکر مي شود و آن اين نکته است ـ که از مدعيان دروغين که بگذريم ـ اعمالي مثل ارتباط با ارواح، تسخير و ارتباط با جن، تله پاتي، طي الارض هيچکدام به خودي خود دليل بر حقانيت فاعل نيست به عبارتي در صورتي که اين امور توسط کسي انجام يابد او نه به قطب و مرشد تبديل مي شود و نه صحبت هاي او و ادعاهايش براي ديگران وظيفه شرعي و اخلاقي ايجاد مي کند. اولياء دين مي گويند: انسان مي تواند با انجام کارهاي مشکل و رياضت هاي سخت، قدرت هاي غيرعادي روح و نفس خود را بازيابد و اصولاً خداوند متعال اين قدرت¬ها را به نفس انساني عطا کرده است و توانايي انجام اين امور از خواص نفس انساني است و ارتباطي مستقيم به ايمان و تقواي افراد ندارد، تا جائي که گفته اند لارمه ارتباط با اجنه کافر، توهين کردن شخص احضار کننده به دين حق است. به همين جهت ارباب معرفت مکاشفه را به دو نوع رحماني و شيطاني تقسيم کرده اند. يعني عامل مکاشفه ممکن است فرشته باشد و ممکن است شيطان. ملاک تشخيص اين دو از همديگر را تعاليم قرآن و سنت معصومين ذکر نموده اند. يعني هرچه درمکاشفه بدست آيد اگر با مضامين و دستورات قرآن و روايات معصومين همخواني دارد مکاشفه رباني است در غير اين صورت دست شيطان صحنه گردان نمايش بوده است. بنابراين حتي اگر ثابت شود مکاشفه رحماني بوده است نه فقط سخنان او در حق ديگران حجت نيست بلکه دليل بر اين که صاحبش مربي کامل شده هم نمي باشد.
پرداختن به پرسشي ديگر در اينجا لازم است؛ که فرق عارفان حقيقي با صاحبان اعمال غير عادي (مثل مرتاضان) چيست؟ پاسخ را در قالب تمثيلي چنين گفته اند «اگر کسي در کويري بي آب، براي يافتن آب به حفر زمين بپردازد و بعد از تلاش پي گير، به چند سکه طلا دست يابد هرچند طلا ذي قيمت است، اما او نبايد فراموش کند به دنبال آب و اين منبع حيات بوده است و در اين بيابان چند سکه طلا، مشکل تشنگي او را بر طرف نمي کند. او موقتاً خوشحال مي شود اما اگر دست از ادامه کار کشيد در واقع دنبال آب نبوده است، اگر حفر را ادامه دهد هم به آب مي رسد و طلا را دارد. بزرگان دين فرموده اند: دست يافتن به اين قدرت ها براي اولياء دين «نقل و نبات» راه است که خداوند به دوستانش عطا مي¬کند و آن هم در مواردي که مصلحتي بر اعطاء اين قدرت وجود داشته باشد. دست يافتن به اين قدرت ها، فطرت تشنه بشر را سيراب نمي کند و اين فطرت بايد به اصل خود برگردد. فراتر از آب سراب است که اثر حقيقي ندارد. آنچه هدف سالک حقيقي است «تحصيل روح و تعبد رسيدن به مقام زلال بندگي » است نه رسيدن به قدرت هاي ويژه. راه رسيدن به بندگي حقيقي خداوند، «شريعت» است. به عبارت دقيق تر «شريعت، طريقتِ حقيقت است» و «قرآن و عرفان و برهان» همه يک حقيقتند.
ابن عربي حتي مي گويد: «هر که از شريعت فاصله بگيرد، اگر تا آسمان هفتم بالا رفته باشد به چيزي از حقيقت دست نخواهد يافت!… چرا که حقيقت عين شريعت است. شريعت مانند جسم و روح است که جسمش احکام است و روحش حقيقت». (مجله معرفت، شماره 35)
علامه طباطبايي در اين باره فرموده اند: «اينکه از بعضي شنيده شده است که مي گويند سالک پس از وصول به مقامات عاليه و وصول به فيوضات ربانيه، تکليف از او ساقط مي گردد، سخني است کذب و افترايي است بس عظيم؛ زيرا رسول اکرم (ص) با اين که اشرف موجودات و اکمل خلايق بودند، با اين حال تا آخرين درجات حيات تابع و ملازم احکام الهيه بودند. بنابراين سقوط تکليف به اين معني دروغ و بهتان است.»(مجله معرفت ـ شماره 4 ـ جايگاه شريعت در قلمرو عرفان)
آخر سخن اين که قدرت هاي غير عادي به خودي خود نه نشان عرفان است و نه ضد عرفان تلقي مي شود.
نقل شده در زمان امام صادق(ع) شخصي مدعي بود که قادر است از اشيايي که ديگران پنهان کرده اند خبر دهد. مردم به عنوان سرگرمي و تفريح از راه هاي مختلف وي را امتحان کردند. آن فرد بر خلاف انتظار حاضرين به خوبي از پس امتحانات برآمد، تا اينکه امام صادق(ع) سر رسيد، اوضاع را جويا شد، جريان را شرح دادند. حضرت دست خود را مشت کردند و از او پرسيد؛ در دست من چه چيزي است؟ او بعد از لحظاتي تامل و فکر، با حالت تحير و تعجب به امام خيره شد امام پرسيد چرا جواب نمي دهدي؟ گفت جواب را مي دانم ولي در تعجبم شما از کجا آن را آورده ايد. آن شخص ادامه داد: در تمام کره زمين همه چيز مسير طبيعي خود را مي گذراند فقط در يک جزيره مرغي دو تا تخم گذاشته که يکي از آنها مفقود شده و آنچه در دست توست بايد همان تخم باشد. حضرت تصديق کردند. امام از او پرسيد چگونه به اينجا رسيدي؟ جواب داد: «با مخالفت با هواي نفس»، هرچه دلم خواست خلافش را انجام دادم. حضرت از او خواست مسلمان شود. جواب داد، دوست ندارم. امام فرمود مگر قرار نبود با هواي نفست مخالفت کني؟ طبق عهد خودت الان بايد مسلمان شوي، چون دوست نداري مسلمان شوي. زمينه فراهم بود، هم به قدرت معنوي امام پي برد و هم پاسخي نداشت. بعد از مسلمان شدن قدرت غيبي خود را از دست داد. سراغ امام آمد و زبان به شکوه گشود «قبلاً که مسلمان نبودم اين قدرت را داشتم الان که خدا را پذيرفتم قدرتم را از دست داده ام! اين چه ديني است؟» امام فرمود تاکنون متحمل زحمتي شده بودي و خداوند در همين عالم مزد زحمت تو را مي داد و بعد از دريافت مزد، طلبي از خدا نداشتي چون با خدا بيگانه بودي و از الآن آنچه عمل مي کني خداوند براي آن جايي که به آن نيازمندي ذخيره مي کند و آنچه داشتي که قبلاً براي نيل به سعادت ابدي، سودي به تو نمي رساند.