Re: تجربه های دنیای ماوراالطبیعه و علوم غریبه

#3699
orkideh
مشارکت کننده

این روزها به این نتیجه رسیدم که ترسی توی دنیا وجود نداره ترس محدود شده ذهن انسانهاست . وقتی درون ترس قرار میگیری میبینی با اونچه در موردش خیال میکردی چقدر متفاوته و چقدر کوچیک و بی اهمیت شایدم بر اثر کثرت ترسیدن ترس عادی و کمرنگ میشه و دیگه ترسی درونت وجود نخواهد داشت.

نزدیک به دو ساله شبها نمی تونستم توی اتاقم بخوابم توی سالن خونه در اندک روشنایی هر گوشه ای زیر اپن آشپزخونه روی کاناپه هر جا بجز اتاق خوابم می خوابیدم اونم چه خوابی… تصور اینکه یه موجود نامرئی بغیر از من شبها توی اتاقم حضور داره در نیمه های شب میاد سراغم تعادل روانیم رو بهم زده بود. حس صدای برخورد ملایم چیزی روی درب اتاق صداها و ضربه های خفیف روی میز اتاقم منو تا سر حد مرگ میترسوند.. چندین شب شاید نبود شایدم توی دنیای خودش بود اونقدر که فکر می کردم اون دیگه رفته ولی نه… باز سنگینی حضورش صدای برخورد خیلی ملایم بشقاب روی اوپن توی سکوت و نیمه های شب و پاره شدن خواب من و بعدم بدنم خیلی آروم توی رختخواب تکون میخورد منم با یه حالت وحشت از خواب میپریدم و پتو رو محکم دور خودم میپیچیدم سگ لرز میزدم … و با همون حالت خواب آلودگی تند و تند و پشت سر هم آیت الکرسی میخوندم . دو سال پیش که دچار این علائم شدم اولش توی رختخواب کتف دستم خود به خود غیر ارادی و آروم تکون میخورد به مخیله ام هم راه پیدا نمی کرد که جن بالا سرم نزدیک من کنار من نشسته به خیالم شاید اعصاب باشه شایدم اتفاقی… هنوزم باورم نمی شه هنوزم خیال می کنم یه روز صبح از این کابوس طولانی بیدار میشم… ولی حقیقت اینه که من بیدارم و همه چیز واقعیه !

الان بعد از این همه مدت چن وقتی هست برگشتم شبها توی اتاقم توی رختخواب خودم میخوابم… بازم گاهی همون حس سنگینی صداهای ملایم و خفیف ، تکون خوردن بدنم…. فقط چشم هام باز میشه دیگه مث برق گرفته ها از جام بلند نمی شم ضربان قلبم هم تغییری نمی کنه دیگه ازش نمی ترسم …. دو بار هم تا حالا در عالم خواب و بیداری توی ذهن و فکرم ماهیت و ظاهر واقعیش رو به من نشون داده. هیبت و قد و قواره و اندامشون شبیه ما آدمهاست یه لباس بلند سفید تا پایین مچ پاهاش پوشیده بود با موهای پریشان بلند سیاه تا پایین کمرش ولی صورتش خیلی زشت بود مخوف کریه ترسناک…. از شبها متنفرم از خوابیدن نفرت دارم دیگه بحث ترس نیست توی خوابهام متصل میشم به دنیای عجیب آدمهای عجیب و غریب من بین اونها چیکار میکنم از ارتباطم با اونها خسته شدم کابوس زن برهنه و اون مرد…. دیدن اعضا و جوارح آدمهای دیگه ……از ماجراجویی توی خوابهام خسته شدم ….ولی خدا رو شکر بطرز معجزه آسایی از یه سری اتفاق های وحشتناک توی خوابهام نجات پیدا کردم شبهای وحشتناکی گذروندم توی خوابهام دائم جیغ میزدم فرار میکردم گاهی وقتها هم راه فراری نبود….. صبح که از خواب بیدار میشدم همه کُرک و پَرم ریخته بود.. فقط شبها موقع خواب حضورش رو احساس می کنم توی طول روز همه چیز عادیه! فقط یک بار توی این دو سال در بیداری جلوی آینه وقتی که داشتم موهام رو شونه میکردم احساسش کردم یه حالتی مث وزش باد شنیدن یه صدای خفیف و عجیب کنار گوشم و بعد احساس تکون خوردن لباسم روی پوست بدنم از پشت سر.. یه لحظه خشک شدم ماتم برد وهم نبود واقعی بود ولی ترسناک نبود…..

وقتی با ترس مواجه میشی کم کم رنگ میبازه بخاطر همینه بنظرم هیچ چیز ترسناکی توی دنیا وجود نداره …
هنوزم امیدوارم بالاخره برگرده به دنیای خودش و ارتباط اون با من و اون دنیای عجیب و لعنتی قطع بشه.