Re: تجربه های دنیای ماوراالطبیعه و علوم غریبه

#3667
ناشناس
غیرفعال

اين ماجرا براى خانواده ى خودم رخ داده و كوتاه هم نيست. متاسفانه ما ترسيديم و موضوع رو پيگيرى نكرديم و هنوز مادرم از يادآوريش ناراحت ميشه و به خودش لعنت ميفرسته كه چرا كارى براى اون دختر نكرد.

خانواده ى من زياد اهل اين مسائل نيستن و تا مطمئن نباشيم قبول نميكنيم و هميشه به كسانى كه ميگفتن روح يا جن ديدن ميگفتيم روانى يا خرافاتى، البته هنوز هم ميگيم كه بيشترش خرافاته. تا اين موضوع در سال ١٣٦٥ براى خودمون اتفاق افتاد، اين موردى كه ميگم،همزمان جلوى چشم مادر و خواهرم اتفاق افتاده و هر دو ديدنش، پس نميتونه توهم يك نفر باشه. و آثارش رو همه ى ما روى بالش ديديم.

خواهرم عصرها مدرسه ميرفت، به همين دليل صبحها بعد از رفتن همه، با مادرم توى خونه تنها ميشدن، يك روز مادرم روى ميز پاى تختخوابش نشسته بوده و در عالم خودش بوده، يك بالش هم جلوى پاى مادرم روى زمين بوده، درب اتاق خواب درست مقابل پنجره بود، يعنى اگر كسى از در وارد ميشد، از جلوى مادرم مستقيم كه رد ميشد، به پنجره ميرسيد. دست چپ درب، ميز دراور و آينه بود كه خواهرم جلوى اين دراور كنار تخت، پشت سر مادرم، روى زمين كتابهاش رو پهن كرده بوده و مشق مينوشته، اون موقع ٩ سالش بود. من ١١ سالم بود.

خونه ى خودمون در حال ساخت بود و ما اون خونه رو كه خيلى هم بزرگ بود، براى يكسال رهن كرده بوديم تا خونه ى خودمون حاضر بشه، خونه ى رهن شده مال مردى بود كه چند سال پيش شنيديم كه فوت كرده، اين آدم رئيس يك آموزشگاه دخترانه بود و دخترهاى جوون زيادى اونجا آموزش ميديدن، به نظر آدم جالبى نبود و نگاه ترسناكى داشت. حتى بچه ها ازش ميترسيدن.

روزى كه براى اولين بار رفتيم توى اون خونه ديديم كه خونه خيلى مجلله ولى خيلى كثيفه، يعنى طورى دوده گرفته بود كه كاغذ ديواريهاش ديگه ديده نميشدن، اولش اين خونه رو به ما نشون نداده بود؛ طبقه ى پايين كه خودش مينشست رو نشون داد و گفت كه بالايى هم مثل همينجاست، ما هم باور كرديم و قرارداد رو نوشتيم؛ وقتى تعجب مارو ديد، گفت كه خونه حدود ده سال خالى از سكنه بوده و دليل قانع كننده اى هم نداشت كه چرا؟ چون آدم بسيار پول پرست و خسيسى بود، عجيب بود كه يكى از خونه هاش رو ده سال خالى نگه داره!


خونه به شكل عجيبى پر از سوسك هاى خيلى بزرگ بود كه بعضيهاشون از شدت پيرى، روى پشتشون مو داشتن، من ديگه هيچ وقت سوسك حموم به اون بزرگى نديدم، حتى تا يك سال كه ما از اونجا رفتيم، با تمام تلاشى كه كرديم، موفق نشديم سوسكهاى اون خونه رو از بين ببريم، سقف حمام قاب فلزى و شيشه مات بود و احتمالا، از روى ارتفاع بقيه ى ديوارها، ميتونم بگم كه بالاى اون شيشه ى ضخيم و مات، حدود ٣٠ سانتيمتر فضاى خالى بود، دليل اين دكوراسيون رو نميدونم، ما گفتيم كه حتما براى قشنگيش اين سقف شيشه اى رو درست كرده ولى بيشتر سوسكها از همونجا مى اومدن.
سوسكها رفتار عجيبى داشتن كه من غير از اون خونه، جاى ديگه اى نديدم، چند بار پيش اومد كه به بازو يا ساق پاى ما ميچسبيدن و انگار مثل زالو ميخواستن پوستمون رو سوراخ كنن و خون بخورن و ما به سختى از روى پوستمون جداشون ميكرديم. وقتى هم كه از پوستمون جداشون ميكرديم، رد چنگالهاشون روى پوستمون قرمز ميشد و ورم ميكرد. نميدونم ما چطورى ده ماه اونجا طاقت اورديم! هنوز هم كابوس اون خونه و سوسكها رو ميبينيم.

غير از اين، موضوعى كه مادرم متوجه شد، اين بود كه وقتى از داخل خونه به درب ورودى نگاه ميكرديم، بالاى درب ورودى روى سقف، خون پاشيده شده بود كه رنگش در اثر گذشت زمان، قهوه اى شده بود و عجيب بود كه به همون شكل باقى مونده بود، نميتونست خون حيوون باشه، چون خون حيوون، تا اون حد جهنده نيست كه روى سقف بپاشه.
مادرم به همه ى ما سپرد كه اصلا تميزش نكنيم و به ديوارها دست نزنيم، از اون خون ترسيده بود، حتى از ما خواست كه با هيچكس در اين مورد حرف نزنيم. مجبور بوديم اونجا بمونيم چون هم اسباب كشى كرده بوديم و هم صاحبخونه شرط كرده بود كه اگر منصرف بشيم، پول رهن رو پس نميده! موجود خيلى پستى بود.

به هر حال، اون روز وضعيت اتاق خواب به همون شكلى بوده كه توصيف كردم و مادرم ميگه كه وقتى روى قسمت پايين تختخوابش نشسته بوده و در عالم خودش بوده، ناخود آگاه داشته به اون خون روى سقف فكر ميكرده، كه صداى قدمهاى سبكى رو از هال ميشنوه كه به اتاق خواب نزديك ميشن، مادرم و خواهرم خيلى عادى انگار كه با رسيدن صداى قدمها به درب اتاق خواب، منتظر ورود كسى به اتاق باشن، سرشون رو بلند ميكنن و به در نگاه ميكنن كه يك دختر حدودا ١٨ ساله، با بلوز سفيد آستين بلند و دامن مشكى تا زير زانو، با موهاى تقريبا بلند و قهوه اى، با پاى برهنه از در مياد داخل، انقدر ناگهانى اتفاق مي افته كه مادر و خواهرم هيچ عكس العملى نشون نميدن و فقط با دقت نگاش ميكنن، ولى دختر كه چهره ى نسبتا زيبا و ظريفى داشته، اصلا به مادر و خواهرم نگاه نميكنه، و با همون ريتمى كه از هال قدم زده بود، وارد اتاق ميشه…. (بعضيها پرسيده بودند كه لباسهاش چه جنسى بوده: لباسهاش با بقيه ى بدنش فرق نداشته، كلا مثل ابر شفاف بوده).
از جلوى مادرم عبور ميكنه به طورى كه مادرم جريان باد كه ناشى از حركت اون دختر بوده رو روى صورتش احساس ميكنه، و اون دختر پاش رو روى بالش جلوى پاى مادرم ميذاره، به حركتش ادامه ميده و وقتى به ديوار ميرسه، روى ديوار پخش ميشه و خارج ميشه. مادرم ميگه كه اصلا نترسيده چون اون دختر با تعاريفى كه از روح و جن شنيده بوده كاملا متفاوت بوده و اصلا به نظر نميرسيده كه قصد آزار داشته باشه.
به هر حال مادرم اصلا از جاش تكون نميخوره و نگاهش روى رد پاى دختر روى بالش كه كاملا واضح و فرو رفته بوده، مونده بوده و انگار همه جا رو سكوت گرفته بوده و هنوز درك نكرده بوده كه واقعا چه اتفاقى افتاده. همين لحظه، خواهرم به مادرم ميگه "مامان اون كى بود،چقدر خوشكل بود" كه تازه مامانم با وحشت به خودش مياد و ميگه "مگه تو هم ديديش ؟ "

خواهرم ميگه "آره، ولى چطور از ديوار رد شد؟" ، در اين لحظه مامان تعريف ميكنه كه دويده به سمت هال و از درب بالكن ميره روى بالكن، چون پنجره ى اتاق به بالكن باز ميشد، و مادرم دنبال اون دختر ميگشته، ولى چيزى پيدا نميكنه.


از اون به بعد مادرم مطمئن بود كه خون بالاى در ورودى مال اون دختره و احتمالا اونجا كشته شده و معتقد بود كه سوسك هاى اون خونه قبلا از بدن انسان تغذيه كرده بودند و به همين دليل مثل زالو به. پوستمون ميچسبيدن.
ميدونم كه مادرم حتى از نگاه اون مرد ميترسيد، هنوزم ميگه كه اگر پيگيرى ميكردم شايد به خودم و بچه هام آسيب ميرسوند، ميگه احتمالا اون دختر، از شاگردان آموزشگاه بوده، و ميگه كه وقتى من به خون روى سقف فكر ميكردم، اون دختر خودش رو به من نشون داد كه كمكش كنم و پيداش كنم، و دست قاتلش رو رو كنم، ولى من جراتش رو نداشتم.
تا مدتها به اون بالش دست نزديم و رد پا رو كه حدودا سايز ٣٧-٣٨ بود رو به همون شكل نگه داشته بوديم. وقتى ما از اون خونه رفتيم، اون خونه دوباره خالى باقى موند و اون مرد ديگه اجارش نداد. الانم كه مرده، نميدونم خونه به كى رسيد و چى شد، ديگه اون اطراف نرفتيم ولى هنوز فكرمون درگير اون ماجراست، يعنى ممكنه كه واقعا قتلى اتفاق افتاده بود و اون روح همون مقتول بود.

ممكنه كه بالاى سقف حمام جسدى پنهان شده بود و سوسكها ازش تغذيه كرده بودند؟ چون مادرم صداى چهار يا پنج قدم رو از هال ميشنوه تا دختر به درب اتاق خواب ميرسه و اين دقيقا فاصله ى حمام تا اتاق خواب بود…..

(