Re: ارتباط با همزاد

#1920
fatemeh zamani
کاربر

قربون استاد نازنینم برم نمیشه به فوضولیه من و حس ماجراجویانم جواب بدید و بگید اسم این همزادای شیطون من چیه؟؟؟

یه سوال دیگه؟ چرا دونستن اسم همزاد دردسر ساز میشه؟؟؟

اگه همزادی با من نیس؟ اگه من مشکلی ندارم؟ پس چرا دیوانه ام و اینقدر خنگ و زودی باور و نی نی با 31 سال سن؟؟؟

می ترسم از جدی بودن؟ چون می ترسم از خودمو دور و بریهام ؟؟؟ می ترسم حتی از دفاع از جسم و روح خودم دیگه خسته شدم میگم هرچی میخاد بشه بشه من که دیگه به آنچه میخام نمی رسم ولش کن ؟؟؟

اما من قلبا هنوز بطور شدید و فطری خیلی زیاد خدا میخام خودم مهم نیس نابود شه اصلا از خودم میترسم مغرور شم، وحشی شم همه رو اذیت کنم می ترسم به قدرت معنوی برسم اما روحم معنوی نشه و همه را اذیت کنم هرچند از همه این حرفها کوچولوترم

اما میدونید چه بلاهایی سرم اومده که دیگه نمیتونم خدا را بیخیال شم هیچی در عمرم ازش نخاستم بجز این؟؟

از همه بدترم اینه که ندونی کجا بری پیشه کی بری از کی بخای کمکت کنه وقتی انگار صداتو اون نمیشنوه و باید از دیگری کمک بگیری تا به حدی به رشد برسی تا ارتباز با خودش بتونی بگیری این عذابی سخته که بعده 10 سال تلاش فقط مثله سگی باشی که دست و پا زده و از اینهمه سیر و گروه و استاد هیچی نفهمیده؟؟؟ نفهمیده تازه خودشم گم به گور شده

استاد نازنینم دوستتون دارم اما راهنماییم کنید؟؟
آدمای بدردنخوری مثه من که هیچی نیستن نمیخانن هیچی باشن اما حداقل میخان واسه خداشون کسی باشن و پیشه اون مقام و منزلتی داشته باشن می دونم خیلی آرزوی بزرگیه ولی من میخام همه اشتباهاتمو جبران کنم و خالص بمیرم من نباید اینطوری بمیرم

البته خیلی هم فضول و کنجکاو و بازیگوشم مثه نی نی ها !!!