Re: نامه ای از شمس تبریزی برای تو دوست عزیز

#1679
حامد
کاربر

بخشی از سخنان استاد هیچ در کلاس قطره:

مولانا می فرماید، همه خوابند، همگان زهر فنا خورده اند، همه در
خوابند. و این همان بحث بعدی است که روح در خواب اصلاً تجلی
تمام عیار زندگی را ندارد و همین زندگی عادی برایش کافی است
که بخورد، بیاشامد و فکر کند که بهشت همین جاست و زندگی به
همین حالت است در واقع هوشیاری محدود او وضعیت مطلوب
اوست. بسیاری از آدمها را که نگاه کنید، میبینید که هشیاری
محدودشان آنها را مثل ربات کرده، یعنی برده و پدیده زندگی و
اززندگی هم البته همین را می خواهند، و بیشتر از این انتظاری
ندارند.
مولانا می گوید همگان زهر فنا خورده اند. و استاد ما می فرماید
99/999 درصد مردم عادی هستند. پس ببینید که کنــکور خدا چقدر
اینجا عظیم است. کمتر از 1 درصد در این راه هستند. وقتی این راه
را مطرح می کنیم یعنی سفر و طریق عشق، نباید انتظار داشته
باشید که میلیون ها نفر اجتماع کنند و میلیون ها نفر بفهمند. اولاً
خودش باید دریچه آگاهی را باز کند. تا دریچه آگاهی باز نشود، هیچ
اتفاقی نمی افتد. کور و کر در کویر معنوی همه قدم می زنند. ولی
به محض اینکه دریچه آگاهی را باز کرد و انسان یک فضایی از
زندگی دیگر را پیدا کرد، آنوقت متوجه وظیفه خودش میشود، که
نقش من چیست؟ وظیفه من در کل عالم هستی چیست؟


خوب پس این سوال اینگونه جواب داده شد: که ره آورد زندگی
معنوی چیست؟ "هشیاری مطلق"
و استاد مولانا در دیوان شمس دائماً این هشیاری را برافروخته تر
می کند. وقتی که پروانه می آید در شمع می سوزد، این شناخت
معنوی است. شناخت ذهنی نیست. ما نیاز به شناخت معنوی
داریم. شناخت معنوی یعنی چی؟
یعنی:
اینکه شما اگر بخواهید چیزی را بشناسید باید به خود موضوع تبدیل
بشوی.

امروز مردم یک مقداری، دریچه های ذهنشان بسوی معنویت باز
شده و مردم یک کمی میفهمند، که خدایگونگی ما چگونه است.
بنابراین این چیزی که مولانا به صورت رمز بیان کرده. به این زیبایی
تفسیر می شود که شناخت معنوی یعنی اینکه شما باید تبدیل
بشوی به خود شیء. باید بسوزی، یعنی چی باید بسوزی؟ یعنی
منِ تو باید سوخته بشود، اون منِ تو که شخصیت تو را درست کرده
بنام نفس و انحرافات پنج گانه است باید سوخته بشود. البته غزلی
بسیار زیبا داریم که وقتی به این غزل رسیدیم که اشاره می کند آن
زمانی که با خودی یار کناره گیردت و آن زمان که بیخودی یار کنار
گیردت. زمانی که با خودی ابر غم و غصه ای ولی وقتی که بیخود
میشوی ، غم و غصه از تو دور می شود.


یک غزل بسیار پر فراز و نشیبی است که مولانا درباره باخودی و
بیخودی گفته. این با خود بودن، که گاهی وقتها از آن بعنوان من و
ما تعبیرکرده. می گوید من بی من و تو بی تو، یعنی نه منی برای
من باقی می ماند و نه تویی برای تو باقی میماند. این همان
شناخت معنوی است که تو باید منِ انسان سوخته بشود، البته من
غیرواقعی . تا هویت واقعی ما که معنویت خالص هست و زندگی
خالص و ادراک خالص است ، تجلی می کند. این شد مطلب اول.

مطلب دوم: ضریب ادراک با ضریب بقا چه ارتباطی دارد؟
دیدید که آدمها چقدر زود می میرند؛ اصلاً تعجب آوره، هر خیابانی را
که نگاه می کنید، می بینید چقدر اعلامیه ترحیم زدند. می بینید که
آدم ها اینقدر می میرند.

"سِرِ ازدیاد مرگ و میر زودرس چیست ؟ "ضریب بقاء پایین آمده

"چرا زود می میریم؟ "چون ضریب بقاء پایین است

"حال چرا ضریب بقاء پایین آمده؟ "چون ضریب ادراک پایین است

یعنی سطح هوشیاری پایین آمده.
آدم ها بلد نیستند شاد باشند، چرا که روح بصورت سازمانی و
اصالتاً باید شاد باشد. برای اینکه ضریب بقای ما بالا باشد، باید منبع
علت باشیم، دائما روح انسان شادمانه، مسئولیت پذیره و زیربار
مسئولیت ها شانه خالی نمی کند.


البته ضرایب دیگری نیز هستند که ضریب بقاء ما را بالا می برند. از
همه مهمتر ضریب ادراک. سطح هوشیاری ما که بالا برود روح دائماً
در شادمانی به سر می برد، در شادی حقیقی.
اگرحتی یک شمع افروخته بشود خیلی بهتر است.
می گوید اگر هزار شمع خاموش است تو شمع خودت رو روشن
کن. اگر هزار قد گوژپشت و خمیده هست، تو راست قامت باش.
یعنی وظیفه خودت را بدان، در حد خودت باید کار کنی نگو که همه
خوابند پس من هم بخوابم. بنابراین اگر ضریب ادراک در سطح جهان
در سطح کره زمین بالا برود، وضعیت خیلی بهتر از این خواهد شد.
این را نمی گویم که ناامید بشوید، چون جهان در حال حرکت به
سمت معنویت است. این طور نیست که به هرج و مرج منتهی
بشود و به هر حال سیستم در حال کنترل هست و کسانی که در
جهت مخالف جریان آب شنا می کنند ، اینها به نابودی خودشان
دست می زنند.
این بود مطلب دوم.


مطلب سوم که از همه مهمتر است، اینست که طی طریق حقیقت چیست؟


اگر کسی از ما پرسید که طی طریق حقیقت چیه، ما می گوییم که از دو بخش تشکیل شده:

1- ورود به آگاهی درون

2- ضریب ادراک بالا
"آگاهی درون + ضریب ادراک بالا = هشیاری کامل (مطلق)"


هشیاری مطلق به ما جهش می دهد ، ما دوست داریم جهش پیدا
کنیم. یعنی این وضعیتی را که داریم ترک بکنیم و به یک وضعیت
جدیدی که آرامبخش و دلچسب هست برسیم. این نیاز به جهش
خوب وقتی که جهش پیدا شد ، هشیاری کامل در طی طریق
حقیقت انجام شد ، ما به بودن می رسیم.
"این هدف واقعی است"


من باید بودن خودم را حس بکنم. بدون البته آن چیزی که شکسپیر
گفته بودن یا نبودن، مسئله ای سیاسی و مربوط به جنگ است و
به بحث ما (طی طریق حقیقت) هیچ ربطی نداره.


بودن در اینجا؛ یعنی اینکه شما بتوانید با عشق یکی بشوید . وحدت
با جانان پیدا بکنید.

"ای جان جان ، جان را بکش تا حضرت جانان ما"