نامه ای از شمس تبریزی برای تو دوست عزیز

#1678
مهرداد
مشارکت کننده

سلام آن روح بخش بی بدل که با علم و قدرت و حضورش در درون

تو جوش می نهد که آغاز گر نوعی شور میباشد.تو را آماده میسازد

برای لقا زیرا شمس اگر بال تو باشد با آن بال تو به دریا می رسی

و آنجا باید خاموش باشی تا ساحل دریای جان رسیدن باید مستی

ات را بی بخودی عجین کنی و صبر و قرارت را از دست بدهی و

تو باید همیشه ساقی را یاد کنی و فراموش نکنی که ما همچون

خرمن ریخته که کاه و گندمش در هم است بوده ایم .شمس تبریز

تو ر ا ازجویبار راستی آگاه می کند زیرا او سر شهان است در نتیجه

تو شیرین میشود.ممکن است دربین راه از خودت بپرسی:

تو که مرا خوش میکشانی آخر داستان کجا میخواهی مرا ببری البته

تمامی این سفر بعد از آنست که تو در گور تن به تنگ اماده باشی

و قصد داشته باشی به اصل خود بیایی شمس تبریز از پای تو

که زندانیست بند گران را باز میکند و از باده ی خاص خودش به

تو مینوشاند که بی باده ی او مستی ای نیست .تورا سوار بر

مرکب عشق میکند و تو پر از نشاط و شور میشوی و متوجه

میشوی که او به فریادت میرسد و او دجال غم را از پای در

می آورد و اما وظیفه ی تو آرام بودنست.

گل ( به کسر گ) وجودت را مجنبان که شمس تبریزی تورا

ازمغلوبیت به غالبیت در آورد و بدان که باید گوی سرگردان او

شوی چرا ! چون او آفتاب جان و دل است. او قطره راگوهر

مینماید و جان را تا حضرت جانان میکشد. باغ اسرارخداست.

اوست که وصل میدهد و ندای آسمانی را به گوش تو می رساند .

او معمار توست . بلبل سرمست توست . روضه ی امید توست .

تورا مست و خراب می کند و تورا به سوی گلزار میکشاند .

استادا به سوی دل ما نگر هرکه ز تو نیست جدا او را مرگ

نیست تو شه شطرنج فلکی و صاحب سخنان نرم. بارگه تو

عطاست . مست شوند چشم ها از سکرات چشم تو .پس ببین

من عاجز و بی کس نیستم منتظرم که بهار تو برسد با تو

یودن حیاط است و زندگی بی تو مرگ و فنا را تجربه میکنم

.برای من عشق تو بس است که آب من باشد زیرا فرمودی :

جان جان منم وبوی سلام تو را می شنوم .